تبليغاتX
فریاد عشق


فریاد عشق

*دوست داشتن زیباست به شرط آنکه عادت نباشد*

کاش انگیزه ای بود...

نوشته شده در 90/11/18ساعت 16:33 توسط مهسا| |

کوله بارم بر دوش،

سفری باید رفت،

سفری بی همراه،

گم شدن تا ته تنهایی محض،

یار تنهایی من با من گفت:هر کجا لرزیدی،

از سفرترسیدی،

تو بگو، از ته دل

من خدا را دارم

نوشته شده در 90/08/28ساعت 19:53 توسط مهسا| |

برای تا ابد ماندن باید رفت

گاهی به قلب کسی.....

گاهی از قلب کسی.....

نوشته شده در 90/06/01ساعت 16:40 توسط مهسا| |

می روم در مرزهای بی نفس
عشق های خویش را مدفون کنم
میروم در هاله ای از بی کسی
چشمهای شوق را جیحون کنم
آه ، این هم ازمن و بازی من
این هم از پایان تلخ روزگار
این هم ازیک کوره راه و یک نفس
این هم از پایان شام انتظار
وای دستانم چه احساس بدیست
این چه سرماییست بر جانم بگو
شکوه دارم از تو ای مهتاب شب
از من این آیین بد نامی مجو
من که داغان فراغت بوده ام
من که عمری زخم دارم بر تنم
این چه رسواییست در کوی زمان
از چه رو روزم شده مثل شبم
وای قلبم قلب بیمار و صبور
تا به کی باید که تاوانت دهم
تا به کی باید براه عشق تو
سرزنش از سوی محبوبت شوم
نه ! چشمم تو دگر خاموش باش
آسمانت ابری و پر غم نکن
درد من بسیار بسیار است هیچ
سعی بر بارش بر این ماتم نکن
دست سردم لحظه ای آرام باش
باش تا قلبم نلرزد نیمه شب
شوق دیدارم برو مهجور باش
چون که می سوزد قرارم زیر تب
آه کزین بازی که من کردم شروع
آه از این بازی که تو دامن زدی
بی خبر از زخمای پیکرم
یک شبه تو هستی جانم شدی
گر چه پایانم شبی بس تار بود
گر چه پایانم قرار بی کسیست
می روم تا در نهایت گم شوم
تا بدانی ظلمت می خانه چیست
می روم دور از تمام آرزو
آرزوهای دلم پر پر کنم
می روم تا ما بقی عمر را
گوشه ای در این خرابه سر کنم
نوشته شده در 90/05/26ساعت 14:1 توسط مهسا| |

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما....

چه کسی نقش تورا خواهد شست

نوشته شده در 90/05/01ساعت 11:45 توسط مهسا| |

سلام

بچه ها فردا کنکور دارم

واسم دعا کنید

نوشته شده در 90/04/08ساعت 20:15 توسط مهسا| |

هوا گرفته بود

باران میبارید

کودکی آهسته گفت:

خدایا گریه نکن درست میشه

نوشته شده در 90/03/04ساعت 17:40 توسط مهسا| |

یه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری
نوشتنش رو تخته چه سخته
چه سخته
وای بابا ندارم
بابام چشماشو بسته
بابا چشماتو واکن
ببین قلبم شکسته
چه سخته
چه سخته
نوشتن بابا رو تخته
خدا بابام نمرده
بابا اهل نبرده
یه گوشه ای میمرم
اگه که بر نگرده
بابا چشماتو واکن
بابا منو نگاه کن
ببین دلم شکسته
بابا لباتو واکن
بابا منو صدا کن
بابا لباتو واکن
بابا منو نگاه کن
بابا چشماتو وا کن
آب بابا چقدر سخته نوشتنش رو تخته
وقتی بابا نداری گفتنش هم چه سخته
آب بابا خدافظ
رفتی بابای خوبم
می خوام برم رو خورشید
عکس تو رو بکوبم
آب بابا چه سخته
وقتی بابا نداری
یه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته
چه سخته
چه سخته

****************************

بچه پدر یکی از عزیزام فوت کرده

اگه اومدین تو این وبلاگ حتما ۱ فاتحه واسش بخونید

دعا کنید خدا بهشون صبر بده که این داغ و تحمل کنن

ممنونم

بدروود

 

نوشته شده در 90/01/23ساعت 15:23 توسط مهسا| |

دیروز آرزو داشتم دست اتفاق را بگیرم تا نیفتد

اما امروز فهمیدم اتفاق هم که بیفتد باز من زندگی خواهم کرد

*******************************************

زخم شدم شیشه به زخمم نشست

شیشه شدم سنگ سرم را شکست

یا رب اگر سنگ شوم لحظه ای

بر دل این سنگ چه خواهد گذشت؟

نوشته شده در 89/12/12ساعت 11:47 توسط مهسا| |

زیر پتوی تار شب،بغض گلومو میشکنم

تا هیچکی با خبر نشه اونی که میشکنه منم

قصه ی من حکایت گریه ی تلخ وبی صداست

کو کسی که فقط منو به خاطر خودم بخواد؟

باز یکی بود یکی نبود،به زیر گنبد کبود

سهم من از ستاره ها حتی یه چشمکم نبود

چرا یه قلب ساده رو کسی ازم نمی خره؟

چرا همیشه بی کسی سهم دل ساده تره؟

نوشته شده در 89/10/07ساعت 16:2 توسط مهسا| |


Design By : Night Skin